بنام اون خدایی که واسه همه دنیا نفسه...


عشق و آرامش

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى كه خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌كنند و سر هم داد می‌كشند؟

شاگردان فكرى كردند و یكى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این كه آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى كه طرف مقابل كنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت كرد؟ چرا هنگامى كه خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر كدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچكدام استاد را راضى نكرد...

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى كه دو نفر از دست یكدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یكدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این كه فاصله را جبران كنند مجبورند كه داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر كنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى كه دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها سر هم داد نمی‌زنند بلكه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌كنند.

چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیك است. فاصله قلب‌هاشان بسیار كم است.

استاد ادامه داد: هنگامى كه عشقشان به یكدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌كنند و عشقشان باز هم به یكدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا كردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یكدیگر نگاه می‌كنند!

این هنگامى است كه دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد...


**********************************************************

* مهربانی تا کــــــــــی؟؟؟؟؟  

بگذار سخت باشم و سرد!!!!!!!!!   

باران که بــــــــــارید......چتر بگیرم و چکــــــمه......   

خورشید که تــــــــــابید......پنجره ببندم و تـــــــــاریک......   

اشک که آمـــــــــد......دستمالی بردارم و خشــــــک.......   

او که رفـــــت نیشخندی بزنم و ســــــــــوت..........   

 

* آهاے پسـر ...!

میـבانے با من چـﮧ ڪرבے ...؟!    

بـراے פֿـوבم ناراحت نیستم ...    

براے בפֿـترت نگرانم ...!    

نـڪنـב " تقاص آه مرا " او پس بـבهـב ...    

 

* هميشه يه کسايي بودن که بهم ميگفتن چرا تو عشق نداري؟

هميشه بودن کسايي که بهم بگن عشق يعني زندگي...    

ميگفتن اگه عاشق نشي يعني زندگي نکردي...     

ولي بهم نگفتن اگه اسير يکي بشي دلت ميسوزه...     

بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتيش ميکشن.    

بهم نگفتن اگه تموم روز ببينيش بازم دلتنگش ميشي...    

بهم نگفتن ممکنه يه روز بذاره بره...     

نگفتن که تو پشت سرش اشک ميريزي ولي اون بي اعتنا ميره...     

نگفتن تو ديوونش ميشي ولي اون بي خيالت ميشه     

 

* اختــراع تلفـن بـــــزرگـــــتـــرین خیــــانت بــــه بشــــریـت بـــود ...

خـــداحــافظـــــی بـــایــــد رو در رو بــــاشد !   

گــاهــی اوقـــات اشـک هــا ، آدم هــا را بیـــدار میکــنند   

    لعنــت بـــر خـداحــافـظــــی هـــای تـلـفـنـــــی  

 

* دلت که گرفت دیگر منت زمین را نکش

راه آسمان باز است. پر بکش...   

او همیشه آغوشش باز است     

نگفته تو را میخواند؟

اگر هیچ کس نیست خدا که هست...   

 

* متاسفانه این روزایی که داره به بدترین شکل میگذره اسمش جوونیه...

 

* انچه نامش زندگی بودماراکشت مانده ام انچه نامش مرگ است باماچه میکند؟

 

* خسته ام از روزهایی که گذشت واز آینده ی مبهمی که پیش رو دارم...  

نمیدانم تا کدامین لحظه به دنبال عشقی گرم و قلبی پر تپش خواهم گشت.....    

کاش صدای پای آن کسی که قلب مرا خواهد لرزاند میشنیدم!    

کاش...............    

 

* امشب بازهم درمقابل بی رحمی هایت سکوت میکنم /  

امشب بازهم درمقابل اخم هایت لبخندمیزنم/                            

تاکی ادامه دهیم؟کافی نیست؟/                                                       

جدایی برای من مرگ است/                                                                     

برای توچیست؟ ارزو   

امشب باران بی رحمانه بردل دریامیزند/                             

مثل سکوت توکه زخم میزند بردلم/     

میروم بیصدا ارام بالبخند

شایدلحظه اخر پشیمان شوی؟

 

* يك عمر قفس بست مسير نفسم را....  

حالا كه دري هست مرا بال و پري نيست.....    

حالا كه مقدر شده ارام بگيرم....     

سيلاب مرا برده و از من اثري نيست.....     

بگذار كه درها همگي بسته بمانند.....    

وقتي نگاهي نگران پشت دري نيست.....!!!   

 

* نمیدانم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگ تر  

  فقط میدانم در آغوش منی ، بی آنکه باشی

  و رفتی ، بی آنکه نباشی


 

   



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 | 13:20 | نویسنده : م.ک |
تنهایی

برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم

که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را

برای بار دوم برایت باز گوید.

چرا مرا شکستی ؟چرا؟

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند

چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم

چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.

چرا این چنین شد/؟چرا؟

من که بودم؟

که هستم به کجا دارم می روم؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود
تنگ بلوری دلت درست مثل دل من
کلی لبش پریده بود همش پره ترک بود
وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی
توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟
تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود
دیگه نه از تو خبری بود ،‌ نه از آرزوهات
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود
یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و
اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود
نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود
قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
کسی که رو زخمای قلب من مثل نمک بود…………….

نمی بخشمت……………………….

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

امیدوارم تا وقتی من تنهام توأم تنها بمونی… امیدوارم هر زجری من کشیدمو می کشم توأم بکشی…

چون باید امثال تو یاد بگیرن دوست داشتن یعنی چی؟

…..

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

حالا که دست هایت چتر نمی شوند
حالا که نگاهت ستاره نمی بارد
حالا که خانه ای برای ما شدن نداریم
از کاغذ شعرهایم اتاقی می سازم
تا آوار تنهایی بر سرت نریزد
و آرامش خیالت ، ‌خیس اشک هایم نشود

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید
و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و
به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی‌ ، حس کنی هنوزم دوسش داری
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش
همه وجودت له شده ….
چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی
اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی….
چه قدر سخته وقتی
پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی
تا نفهمه هنوزم دوسش داری …….
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب

بگی : گل من باغچه نو مبارک

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.

از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.

نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی
امّا هیهات…. که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی…
از من بریدی و از این آشیان پریدی…

((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود…
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم… ))

امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.

امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را…

باور کن

که دیگر باور نخواهم کرد عشق را… دیگر باور نمی کنم محبت را
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد…

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ………………….

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
نمیتونم ببخشمت                   دور شو برو نبینمت
تیکه ای بودی از دلم                گندیدی و بریدمت

هزار و یک رنگی بدون              دروغ و نیرنگی بدون
واسه دل عاشق من               بد نامی و ننگی بدون

راهمو کج کردی عزیز              عشقمو رد کردی عزیز
خودت ندونستی چی کردی     با ما بد کردی عزیز

یادت میاد گفتم بهت               اگه نمیشی مرهمم
تو رو خدا زخمم نشو              که تیکه پاره است بدنم

تو عین ناباوریها                      تو هم شدی یه زخم نو
هیچ نمیخوام مثل تو شم      از جلوی چشام برو………………….

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
در امتداد گذر چند ثانیه
صبر کن
تنها برای بودن باش ، بمان
برای یک ثانیه
که اگر میدانستی ، ثانیه ها ، چقدر بزرگند
به اندازه خشم طبیعت ، به اندازه لطف خدا شاید
به اندازه یک قطره باران در کویر خشک غیرت

پس یک ثانیه صبر کن……………

به کجا میروی ؟
صبرکن !…

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو !
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو !

ای کبوتر به کجا ؟!
قدری دگر صبر کن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

ای عزیز جان من
تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند !
خنده کن !
عشق نمک گیر شود بعد برو !
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد …
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو !
خواب دیدی شبی از راه ، سوارت آمده ؟

باش ای نازنین !
باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود

بعد
برو !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
باز باران ، بی طراوت ، کو ترانه؟! سوگواری ست ،رنگ غصه ، خیسی غم ،
می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم . یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد کابوس ، بوسه می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.
می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی ، زیر باران مدیحه ، رو به خورشید ترانه ، رو به سوی شادکامی .
می دویدم ، می دویدم ، هر چه دیدم غم فزا بود ، غصه ها و گریه ها بود ،
بانگ شادی پس کجا بود؟
این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران ، گریه ی پروردگار است،
اشک می ریزد برایم.
می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون ، با دو پایی مانده بر ره
از کنار برکه ی خون.
باز باران ، بی کبوتر ، بوف شومی سایه گستر ، باز جادو ، باز وحشت ،
بی ترانه ، بی حقیقت ، کو ترانه؟! کو حقیقت؟!
هر چه دیدم زیر باران ، از عبث پر بود و از غم ، لیک فهمیدم که شادی
مرده او دیگر به دلها ، مرده در این سوگواری…

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



تاريخ : شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 | 18:30 | نویسنده : م.ک |
* دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد، ولی قلب تو را لمس کند .     

*عشق یگانه منبع نیرو و قدرت شماست.

*اگر فکر می کنید که موفق می شوید یا شکست می خورید،در هر دو صورت درست فکر کرده اید.

* وقتی انسان آرامش را در خود نیابد، جست وجوی آن در جای دیگر کار بیهوده ای است.

* مهم این نیست که در کجای این جهان ایستاده ایم ، مهم این است که در چه راستایی گام برمی داریم.

* سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم، بکوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم .

* بهترین خوشبختی ها، یاری به دیگران است .

* هیچ گاه امید کسی را ناامید نکن، شاید امید تنها دارایی او باشد.

* حقیقت را همان طور که هست باید پذیرفت .

* اگردراولین قدم، موفقیت نصیب ما می شد، سعی و عمل دیگر معنی نداشت .

* هیچ چیز در این دنیا اتفاقی نیست .

 

 

تقدیم به تو....

زیر باران نشسته ام. بالای سرم ستاره است وفرشته. باد می آید ویاد تو را روی گلبرگ ها می ریزد. زندگی تند و شتاب ناک همراه رود کوچکی که روبه رویم است، می گذرد . عطر گذشته ها پیراهنم را خوشبو کرده است . قسمتی از دیروز، هنوز روی سر انگشتانم راه می رود . خاطرات با تو بودن را دوست دارم . باران مرا یاد اشک هایت می اندازد . یاد لحظه های خداحافظی، یاد انتظارها و دیدارهای پیاپی . ناودان کوچک خانه ام از این همه بارش به شوق می آید وآواز سر می دهد. زندگی می رود وخاطره ها می مانند. خاطره ها بار سفر می بندند وما می مانیم . مانیز می رویم و زندگی باز می آید. چه زیباست با تو بودن ، با توماندن ، باتو رفتن.

با تو می توان بر بال عشق بود

با تو می توان با زندگی ماند

با تو می توان به آسمان رفت

با تو می توان بزرگ تر از دریا بود

با تو می توان سبز تر از جنگل بود

با تو می توان زلال تر از آب بود

شکی ندارم که نفس های تو می تواند درخت های بی روح وخشک خشک باغ قلبم را زنده کند. دوست دارم همیشه در باران زندگی کنم تا هیچ وقت یاد تو از ذهن سبزه ها نرود.

یازده خط برای زندگی 

* دوستت دارم، نه به خاطر شخصیت تو، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با توبودن پیدا می کنم.

* هیچ کس لیاقت اشک های تو را نداردوکسی که چنین ارزشی داردباعث اشک ریختن تو نمی شود .

* اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

* بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که درکناراوباشی وبدانی که هرگزبه اونخواهی رسید.

*هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی چون هرکس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

* تو ممکن است درتمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

* هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران. شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.

* به چیزی که گذشت غم مخور، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن.

* همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکن.

* خود را به فرد بهتر تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آن که شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

* زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری. 



تاريخ : جمعه چهارم اسفند 1391 | 21:34 | نویسنده : م.ک |
-دروغ می گفت .... دیگری را دوست می داشت ....

بارها از او پرسیدم : دوستم داری ؟ می گفت : آری ....

دیگر تحملم تمام شد ، به او گفتم : راست بگو ، تو را خواهم بخشید و از گناهت هر چه سنگین باشد خواهم گذشت ، گفتم : دروغ می گفتی که دوستم داری ؟

کمی مکث کرد و گفت : آری ....

گفتم : حالا که تو سال های سال به من دروغ گفتی این بار من به تو دروغ گفتم" تورا هرگز نخواهم بخشید ..."

 

- بچه بودم و مدام دستانم را از دست های دیگرانی که مراقبم بودند رها می کردم وآرزویم بود که یکبار هم که شده تنها از خیابان زندگی رد شوم حال دیگر نمی شود بچه بود ....

فقط می توان عاشق بود ....

از سر بچگی هر چه وسط خیابان زندگی سر به هوا می دوم

هیچکس حاضر نمی شود دستم را بگیرد و برای لحظه ای حتی "مراقبم باشد"

  

گفت : فرق رویا با آرزو چیست ؟؟

گفتم : رویا یک آرزوی شیرین دست نیافتنی است ولی آرزو یک حقیقت نزدیک.

گفت : من رویا هستم یا آرزو ؟؟

گفتم : رویایی که به حقیقت پیوستن آن یک آرزوی شیرین است .....

 

- تا هنگامی که مجردی ،هرکی بهت می رسه می گه

تو که همه چی داری، چرا ازدواج نمی کنی؟

وقتی ازدواج کردی، هرکی بهت می رسه، می پرسه:

تو که همه چی داشتی، واسه چی ازدواج کردی؟!

- سال ها گذشت و کسی ندید که انسانی با قاشق چای خوری ،چای بخورد

- وقتی ارزش ها عوض می شوند، عوضی ها با ارزش می شوند!

- وقتی تبر به جنگل آمد ، درختان فریاد زدند و گفتند:

نگاه کنید! دسته اش از جنس ماست !!

- لباس ها در آب کوتاه می شوند و برنج ها دراز. در درازای زندگی لباس باش و در پهنای آن، برنج. واگر عمق این پند را نفهمیدی, بدان که تنها نیستی

- فقر یعنی در خیابان آشغال بریزیم و از تمیزی خیابونای اروپا تعریف کنیم!

 

 



تاريخ : یکشنبه یکم بهمن 1391 | 19:29 | نویسنده : م.ک |
گفتگوی خدا بابنده اش

خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.

بنده: خدايا ! خسته ام! نمي توانم.

خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.

خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان

بنده: خدايا سه رکعت زياد است

خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟

خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله

بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!

خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله

بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم

خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم

بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد

خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده

او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد

خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!

خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو

نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد

ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟

خدا: او جز من کسي را ندارد…شايد توبه کرد…

بنده ي من تو به هنگامي که به نماز مي ايستي من آنچنان گوش فرا ميدهم

که انگار همين يک بنده را دارم و تو چنان غافلي که گويا صد ها خدا داري


 

    داستان مردخوشبخت

پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهي ام  را به كسی می دهم كه بتواند مرا معالجه كند .» تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه كرد، اما هیچ یك ندانست. تنها یكی از مردان دانا گفت : كه فكر می كند می تواند شاه را معالجه كند . اگر یك آدم خوشبخت را پیدا كنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه كنید، شاه معالجه می شود . شاه پیك هایش را برای پیدا كردن یك آدم خوشبخت فرستاد آن ها در سرتاسر مملكت سفر كردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا كنند . حتی یك نفر پیدا نشد كه كاملا راضی باشد . آن كه ثروت داشت، بیمار بود ، آن كه سالم بود در فقر دست و پا می زدیا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت، یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند . خلاصه هر آدمی چیزی داشت كه از آن گله و شكایت كند آخرهای یك شب، پسر شاه از كنار كلبه ای محقر و فقیرانه رد می شدكه شنید یك نفر دارد چیزهایی می گوید . شكر خدا كه كارم را تمام كرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بكشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟پسر شاه خوشحال شد و دستور داد كه پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد فقیر نیز  هر چه میخواهد بدهند ،پیك ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی كلبه رفتند،

اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود كه پیراهن نداشت ...!!!


 

داستان مداد

پسرک پدر بزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت :

 بالاخره پرسید:

"ماجرای کارهای خودمان را می نویسد؟درباره من مینویسید؟"

پدر بزرگ از نوشتن دست کشید ،و به نوه اش گفت :

"درست است درباره تو مینویسم . اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن مینویسم.میخواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد بشوی"

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:

"اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام!"

"بستگی دارد چطور به ان نگاه کنی . در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تمام عمرت با دنیا به آرامش میرسی ."

                 

" خاصیت اول :میتوانی کارهای بزرگ کنی ،اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تورا هدایت میکند .اسم این دست خداست ،او باید همیشه تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد."

 

"صفت دوم: گاهی باید از انچه مینویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث میشود مداد کمی رنج بکشد . اما اخر کار نوکش تیزتر میشود . پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ،چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی."

 

"صفت سوم :مداد اجازه میدهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .بدان که تصحیح یک کار خطا،کار بدی نیست، درواقع برای آنکه خودت را در مسیر درست نگه داری ،مهم است."

 

"صفت چهارم:چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست،زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقب باش که درونت چه خبر است."

 

و سر انجام

" پنجمین خاصیت : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. بدان هر کار در زندگی ات میکنی ،ردی به جا میگذارد و سعی کن نسبت به هر کار میکنی ،هشیار باشی و بدانی چه میکنی ."

 


 

آه کودکی

دلم برای سادگی های کودکی ام تنگ شده ، برای عصرهای تابستانی که دلتنگ هیچ اتفاق بدی نبودم ، برای شب های زمستانی که وقتی سربر بالش خیال می گذاشتم لحظه ای بی هیچ فکر و خیال مبهم خواب را میهمان چشم های بیگناهم میکردم و تا صبح رویاهای سپید و آبی میدیدم ، دلم برای آرزوهای کودکی ام تنگ شده ، برای خواندن شعرها وکتاب های داستان یکی بود یکی نبود ! دلم تنگ شده برای رهاشدن در آغوش خواستنی پدر و نوازش های گرم مادر ، دلم تنگ شده برای قاصدکی که می گفتند خبر های خوب می آورد ، دلم برای حس و حال ناب کودکی وآرزوهایش تنگ شده.... آه کودکی


 

انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !

تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!

تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، ***دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگی ،پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و …. !

برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد

و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد !!! تا معانی شون را فهمید و درست درک شون کرد     

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد… و قبل از همه ی اینها متنفرم

از انتظار … از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم




تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 | 18:8 | نویسنده : م.ک |
  • نوای کاروان
  • تمپ بلاگ